+  

جای خالی تو


تو رو یه فاجعه دور کرد          که بی وقفه پر از دردم

تمام من مهیا بود                    که به عشق تو برگردم

همین نزدیکیا بودی                که حادثه تو رو دور کرد

طلسم جاده پیدا شد                 سفر چشم تو رو کور کرد

یه چند روزیه جای خالی تو

برام از تمام جهان بیشتره

هوا رفتنت رو برام زنده کرد

همین خاطراته که سخت میگذره

دارم جای خالیتو با                گلایه ورق میزنم

چه ساده فکر کردی که           به این زودی دل میکنم

امید شب به چشمات بود           تمام روشنیم بودی

داری از من جدا میشی             داری میری به این زودی

بذار این فاصله تا من              همینقدری که هست باشه

به سمت تو میام شاید             یه ردی از تو پیدا شه

یه چند روزیه جای خالی تو

برام از تمام جهان بیشتره

هوا رفتنت رو برام زنده کرد

همین خاطراته که سخت میگذره

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

هی فلانی!

تو که می روی، هر از گاهی

به تبسمی،

به تجسمی،

به حکایتی، 

به حدیث و آیتی،

به شِکوِه و شکایتی،

                             بکن از ما، یادی ..

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

گفتم:«بدوم تا تو همه فاصله ها را»
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

حکایت جالبی ست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمی کنند.گریه

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

یه روز وقتی به گل نیلو فرنگاه می کردم ترس تموم وجودمو

 برداشت که شاید منم یه روز مثل گل نیلو فرتنها بشم.سریع

از کنار مرداب دور شدم.حالا وقتی که می بینم خودم مرداب شدم

 دنبال یه گل نیلو فر می گردم که از تنهایی نمیرم و حالا میفهمم

گل نیلوفر مغرور نیست اون خودشو وقف مرداب کرده...قلب

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

یه روز وقتی به گل نیلو فرنگاه می کردم ترس تموم وجودمو

 برداشت که شاید منم یه روز مثل گل نیلو فرتنها بشم.سریع

از کنار مرداب دور شدم.حالا وقتی که می بینم خودم مرداب شدم

 دنبال یه گل نیلو فر می گردم که از تنهایی نمیرم و حالا میفهمم

گل نیلوفر مغرور نیست اون خودشو وقف مرداب کرده...قلب

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

من و آیینه

ایینه برسیدکه چرا دیر کرده است نکنددل دیگری او را سیر کرده

است؟ خندیدم و گفتم :او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند

تاخیر کرده است ,گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد

قرار تغییر کرده است.خندید به سادگییم ایینه وگفت:احساس

باک تو را زنجیر کرده است.گفتم:از عشق من چنین سخن مگو

گفت:خوابی سال ها دیر کرده است.در ایینه به خود نگاه میکنم

اه!!!!!!عشق تو عجیب مرا بیر کرده است....راست میگفت ایینه

که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است....!!!!!دل شکسته دل شکسته دل شکسته

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

منتظرت می مانم...منتظرم می مانی...می آیم...می آیی...می دانم...


می دانی !


رفیق من...زندگی به کامت باد چه با من؛ چه بی من


نالانم...نالانم از دست تقدیر؛ از دست فاصله ها ...راستی؛ چرا فاصله ها

 
اینقدر زیادند؟... نمی دانم...شاید تو هم ندانی!


خواهانم...خواهان دیدن روزی آفتابی از پس شبی بارانی و تاریک و سرد!


شب های پاییز می آیند و می روند...چیزی نمانده تا بگوییم دو ماه از پاییز


دلتنگی باقی مانده است...و من چه زود سردم شده است!

 
چه زود زمستان را احساس می کنم...

 
می لرزم...پناهی ندارم... یکی به من بگوید؛ تا زمستان؛ چقدر مانده است؟!


شب های رویایی پاییز؛ آسمان صاف و ستاره های درخشان که کم سو

 
و پرسو چشمک می زنند...چشمک می زنند به من... به تو !


ولی می ترسم این چشمک زدن این ستاره ها فقط یک عادت باشد!


یعنی این ستاره ها به خیلی های دیگر چشمک زده اند؟؟


کار من این شده است...شب ها زیر آسمان کنار درخت های بلندی که در


شب برگ هایشان به سیاهی میزند روی چمن ها می نشینم..

.
سرم را رو به آسمان می گیرم و شروع می شود کار همیشگی من!


ستاره های دور و نزدیک را می شمارم... می شمارم و می شمارم و

 
می شمارم....باور کن ستاره ها کم می آورند! و من ناامید بلند می شوم


و با خود همراه با بلند شدن مشتی از چمن های سبز و در شب سیاه را


از ریشه هایشان جدا می کنم !


و باز هم به امید شبی دیگر...که ستاره ها کم نیاورند !


من اینجا سردم شده است...به دنبال گرمایی آرام می گردم...


به دنبال روحی بزرگ می گردم ولی...پیدایش نمی کنم!


من اینجا سردم شده است و تنها کار من این است دستانم را محکم به هم


می فشارم تا اندکی گرما گیرند که می دانم موقتی است ولی اندکی


آرام می شوم...!


 

 

اگر تو نیز سردت شد...

کار من را نکن...

دستانت را به هم نفشار...

چون

قلبت زوزه می کشد !

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

با مداد رنگی هایم آمدنت را نقاشی می کنم و جاده سفید رفتنت را خط خطی!!!!!

کسی نیست که زندگی را برایم دیکته کند. زندگی را سالهاست غلط نوشته ام . جغرافیای حضور تو از مرز دریا گذشته است.

هرگاه خواستم بنویسم ، آب داد نوک مدادم شکست . حالا با کوچکترین یادی از تو قلبم می شکند.

بیا ثانیه ها را سوگند بده تا بدانی که در ناپیدایی ات چه ها که نکشیدم .

زمین خوردن مرا تماشا نکن . بیا دستان را بگیر و ببین که دل بهانه گیرم لجوجانه پا بر زمین می کوبد و هر روز تو را از من می خواهد و گریستن مرا به همگان نشان می دهد.

بیا و ببین که باران تمنا بر گونه ام می بارد ، بیا و جواب بده به دل خسته ام که هنوز چشم به راهی دارد که تو از آن گذشتی .

منتظر آمدنت می نشینم

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 

 

 

در برابر این همه درد خداوند سکوت کرده است!
و با هر قلبی که شکسته می شود و هر غمی که بر غم ها افزوده می شود
باز خداوند سکوت کرده است...
و من چه دلگیرم،
چه دلگیرم از این سکوت بی پایان...
کاش می توانستم سنگی بر شیشه دلتنگی خداوند بزنم...
تا سکوتش بشکند باز خداوند سکوت کرده است...

 

 

 
نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

آن شب که چمدان یادگاری هایت را در دستانت دیدم،

پر از بغض شدمناراحت

و در چشم های به رنگ شبت،

به وسعت آسمانت

و به زیبایی نگاهت خواندم

 ( بود و نبودم برای تو فرقی ندارد)تعجب

شاید تو ندانی، سکوت غم انگیزت

چه گونه جانم را تسخیر کرده بود

از پشت پنجره، مرغان مهاجر را می دیدم

و گل رؤیایی قشنگم را پرپر می کردم

تو رفتی و من به احترام دلت،

آرام تر از آینه،

بی تو شکستم!دل شکسته

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

وقتی نباشی

وقتی تو نباشی دگر این دنیای بزرگ را نمیخواهم این را بدان که زندگیه بدون تو برایم مانند یک کابوس تاریک و وحشت آور است .

باید بگویم که من از زندگیه بدون تو میترسم و دوست دارم که تا ابد در کنار تو ودر آغوش تو باشم ...

عشق من ...

تو باعث آرامش من هستی و من عشق را با تو تجربه کنم وقتی تو در کنارم باشی دگر ترس مرا ترک خواهد کرد و من آرزو میکنم اگر زمانی برسد که تو با من نباشی من هم نباشم

زیرا تمام امید و آرزوی من در کنار تو بودن و برای تو ماندن است قلب

 

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

چقدر سخته توی چشمهای کسی که تمام عشقت را ازت دزدید و

به جاش یه زخم همیشگی روی قلبت گذاشت زل بزنی

و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی هنوزم دوستش داری!

چقدر سخته دلت بخواد باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش

 تموم وجودت له شده.

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی و وقتی دیدیش

 هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی.

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه

 اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوستش داری!

چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ دیگه ای ببینی و

هزار بار تو خودت بشکنی و

آن وقت آروم زیر لب بگی :

*گل من باغچه نو مبارک

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

طرح دل...

 

 طرح دلی به وسعت دریا کشیده ام

آن را فقط برای تو تنها کشیده ام

 

از راه دور آمده ای سمت باغ من

نقش تو را به خلوت این جا کشیده ام

 

در قاب بی قراری قلبم شکفته است

نقشی که من ز طالع فردا کشیده ام

 

تنها برای بودن تو ای عشق من

طرح دلی به وسعت دریا کشیده ام

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

آن روز که آفتاب، بستر طلایی رنگش را به صحن

چشمان تو می پاشید، دل به تو دادم!

کسی صدایم می زد

اما من برق نگاه تو را طواف می کردم.

قلب تو ایستاد، قلب من!

نگاهم کردی و من به رسم سرنوشت ((غرورم))

به احترام چشمانت، همه سرمایه ی هستی ام را

 به پای تو شکستم و آواره ی شهر غریب دردهای دلداگی شدم.

قفس سرد اتاقم، دلتنگ نوازش صدای مهربان توست.

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

چراغ قرمز می شود و ماشین ها ترمز می کنند. دخترک دست به اسپند می برد و کمی بر ذغال می پاشد و چشمی می چرخاند و با تجربه ای که دارد، خوشبخت ترین خودروها را انتخاب می کند و سرنشینان را به دود اسپند میهمان میکند تا از چشم زخم ها در امان باشند. راستی کسی نمی پرسد خود دخترک را چه کس چشم زده است با این همه اسپند؟

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

قلم برداشتم تا عشق و دنیا را معنا کنم

عشق و دنیایی که هر لحظه اش خاطره ایست

خاطره یک نگاه تو! خاطره ای از یک لبخند شیرین

اما قلم می گریست و من اشک می ریختم

قلم ناله می کرد و من فریاد می کشیدم

آه چه می توان کرد؟ من تو را دوست داشتم!

دنیا بود ، عشق بود ، غم بود ، من بودم و قلمی که تنها برای تو می نویسد .....

نمی دانم! اما من تو را دوست داشتم ......

و من می دانم سکوت چشمان تو مرا تا انتهای پاییز خواهد برد. آن جا که کلاغ ها با پر

های سیاه خود مرزی میان رنگ ها می کشند و آن جا که رویا هایم را به دست باد

سپردم تا نمیرند و سکوت چشمان تو تمام دنیای خیال انگیز من است ، که تو بی

رحمانه از من دریغ کردی. عبور از مرز خیالت را به انتظار پاییز مگذار چون من هنوز به

انتظار چشمان تو نشسته ام نازنینم و این نجوا فقط برای توست مهربانم ......لبخند

 

 

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه ، دوستت

دارد ....قلب

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ مهر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

هر چه زیبایی و خوبی که دلم تشنه اوست

مثل گل،صحبت دوست

مثل پرواز،کبوتر

می و موسیقی و مهتاب و کتاب،

کوه،دریا،جنگل،یاس،سحر

این همه یک سو،یک سوی دگر،

چهره همچو گل تازه ی نو،!

دوست دارم همه عالم را لیک

هیچکس را نه به اندازه ی تو!

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ مهر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

برگرد!

سکوت شبانه ی من را بر هم زده ای؟

و اشک را مهمان دلم کرده ای!

برگرد! به همان شهری که  جنس آدم های سنگی ست،

به همان شهری که آسمانش خاکستری ست،

دلت را به هوای نگاه دیگری،

راهی سفر کردی و دل من را بی پناه کردی!

برگرد!

به سرزمینی که از جنس دل های بی وفاست!

تو چشمان او رو دیدی، که چشمان مرا فراموش کردی!

برگرد! تو سرزمین دل غریبه ای!

برگرد! دلم خیلی گرفته!

برگرد!

به آن جا که عشق مرا به یک لذت آشنایی فروختی...

برگرد! 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ مهر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

از روزی که رفتی روزهایم شولای شب به تن کرده اند و شب هایم با ماه و ستاره میانه ای ندارند، حالا من مانده ام و اتاقی که هنوز بوی تو را دارد و قاب عکسی که از آن نگاهم میکنی و دفتر خاطراتی که یاد با تو بودنها را برام جاودانه نگه داشته است، تو رفته ای، اما من هنوز هستم و به یادت نفس میکشم، با کلمات تو حرف می زنم و قلبم به شوق تو می تپد، هنوز فانوس امید در نگاهم سوسو می زند و گوشم به در است در انتظار شنیدن تق تق در زدنت که بهترین موسیقی دنیاست

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ مهر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

فلسفه ی عشق...

 
عشق را فلسفه ایست

 

که نداند سقراط !!

و نبرده ست به ماهیِّت آن هرگز پی..

چون که در عقل نگنجد وصفش

و نیاید به زبان شرح وجودش آسان

عشق یک ساده ی سخت است

                              که انسان تا حال

                                           به رموزش نتوانسته کند ره پیدا..

من ولی می دانم

عشق در خانه دل  جا دارد

عشق را می باید

جستجو کرد به بازار قلوب

باید از رود محبت رد شد

و به بیداری شب عادت کرد

باید از چشمه احساس وضویی طلبید

و به سجاده سبز غربت

            به جماعت با گل

                     رو به شبنم

                        به نمازی بنشست!!

 


 

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ شهریور ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

عکس های عاشقانه (4)

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ شهریور ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

عکس های عاشقانه (4)

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ شهریور ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

قبله من  
چه قدر ساده و آرام،
چه قدر صبور و صمیمی،
تو در من آمیختی.
باور کن تو را در اولین نماز نخوانده جستجو کردم
که هنوز به قنوت گریه نرسیده سلامم دادی.
بعد...
من ماندم و دستان پر دعایی
که به آسمان پر استجابت چشمانت آویخته شد.
اصلا بیا و تو بگو...
تو بگو کدامین سو قبله ی من است!؟


 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

هرگز ، هرگز عشقم را به باد ندادم

هرگز حس غریب با تو نفس کشیدن را بر دیوار تنهای اتاقم قاب نکردم

من عاشق بودم این یک حقیقت بود

حقیقت همیشه مصلوب است

من عاشق بودم

این یک راز بود

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

امشب دوباره دلم بی صدا شکست

امشب دلم باز بی صدا شکست

امشب دوباره دلم بی صدا شکست

با گریه ای غریب و غمی آشنا شکست

تا کهکشان غرقه شدن در خیال تو

پرواز کرد و چون مرغی رها شکست

یک عمر من شکستم و با درد ساختم

اما کسی نگفت چرا بینوا شکست

ماندم میان موج غریبی ز اشک و آه

کشتی صبرم از ستم ناخدا شکست امشب ستاره ها پی دلداری آمدند

اما ز داغ من دلشان تا خدا شکست

باز به داد دلم رسی........ای کاش

امشب دوباره دلم بی صدا شکست!

 

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

تویی عاشقترینتنهای دنیا ............. منم خسته ترین مغموم دنیا

        تویی صادقترین حرف رو لبها ............. منم غمگین ترین راز تو دلها

      تویی زیبا طلوع صبح فردا ...............منم اینجا غروبی مثل شبها  

    تویی همچون قناری شاد و شیدا ...... منم مثل کلاغی رو درختا

    تویی آشفته دل مغرور و رعنا............. منم همراز و همراه یه رویا

   تویی عشق و محبت توی قلبها...........منم دیوونه مثل موج دریا

    تویی تنها تویی یاد غریبها..................منم فریاد بی پایان غمها

       تویی شاخه گل سرخ صدفها...............منم تنها شقایق توی صحرا

        تویی آب زلال اشک چشمها................منم مرداب سرد توی دشتها

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

پرسید به خاطر کی زنده هستی ؟

با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو ،

بهش گفتم به خاطر هیچ کس

پرسید پس به خاطر چی زنده هستی ؟

با اینکه دلم داد می زد به خاطر دل تو

با یک چشم پر از اشک بهش گفتم به خاطر هیچ چیز .

ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی ؟

در حالی که گریه می کرد گفت :

به خاطر کسی که برای هیچ زنده است

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

من به غیر از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی

از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی

دل من میل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی

دیده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی

مـن کـه بیمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی

جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی

میتوانی به همه عـمر ، دلم را بفریبی

ور بکوشی ز دل من بگریزی ، نتوانی

دل من سوی تــــــو آید ، بزنی یا بپذیری

بوســــه ات جان بفزایـد ، بدهی یـا بستانی

جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی

شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

تاریکی شب سه شمع روشن کردم ، اول برای دیدنت ، دوم برای موندنت ، سوم برای بوسیدنت ، بعد هر سه

 رو خاموش کردم برای در آغوش کشیدنت

پاداش آن صفای خدایی که در تو بود

  این واپسین ترانه تو را یادگار باد

  ماند به سینه ام غم تو یادگار تو

  هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد

 

خدایا تو دانی که در زندگانی چه کرده به من مهربانی من

خدایا تو دانی که این مهربانی شده دشمن جاودانی من

کسی که دلم را کشیده خدایا در اتش غم

نگفته که با او به غیر محبت چه کرده دلم

بلا دیدم از دل خطا دیدم از دل

نخواهم دلی را دل قابلی را که شد باعث نا توانی من

به عشقی اسیرم به دردی دچارم

که از محنت ان قراری ندارم

سیه شد از آان زندگانی من...............

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه
خود فرا خواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند∙
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آنرا در زیر زمین مدفون کن∙
فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده∙
و سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده∙
ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد
کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند در حالی که من می خواهم راز
زندگی در دسترس همه بندگانم باشد∙
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجاهی خدای مهربان راز
زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچ کس به این فکر نمی افتد که
برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند∙
و خداوند این فکر را پسندید∙
 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسید
من به او خندیدم
کمی آزرده و حیرت زده گفت
روی دیوار و درختان دیدم
باز هم خندیدم
گفت دیروز خودم دیدم
مهران پسر همسایه
پنج وارونه به مینو میداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم
بعدها وقتی غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بی گمان می فهمی
- پنج وارونه چه معنا دارد

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

بعد از رفتنت......
شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم.تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم!
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های ابی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی :
( دلم حیران و سرگردان چشماییست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی ان چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم!)
همین بود اخرین حرفت.....
و من بعد از عبور تلخ و غمگین نگاهت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غرور ساکت و نلرنجی خورشید وا کردم.
نمی دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا ؟ شاید خطا کردم! و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی!!!! ؟! نمی دانم چرا؟ تا کی؟ برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید.... و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت.....و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد...
و بعد از رفتنت گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربونی دانه بر میداشت!! تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد....وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد که من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت!!!
ناگهان کسی حس کرد که من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد....و بعد از رفتنت دریاچه بغض کرد.کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد!!!!!
هنوز اشفته ی چشمان زیبای توام
دپببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد؟ ؟؟؟
کسی از پشت قاب پنجره ارام و زیبا گفت:(تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو:)
در راه انتخاب او خطا کردم و من در حالتی مابین اشک و تردید وحسرت کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است!!! و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر... نمی دانم چرا؟؟؟؟
 شاید به رسم و عادت و پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهایش دعا کردم!

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

شب که می رسد به خودم وعده می دهم
که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت
صبح که فرا می رسد و نمی توانم بگویم
رسیدن شب را بهانه میکنم
و باز شب می رسد و صبحی دیگر
و من هیچ وقت نمی توانم حقیقت را به تو بگویم
بگذار میان شب و روز باقی بماند که
چه قدر
دوست دارم......

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

ای کاش که در نیمه ی این راه
فریاد نمی زدی که برگرد...
ای کاش که این قصه نمی شد

ای کاش شبانگاه که می شد
این پنجره تا صبح سحر باز نمی ماند
حسرت زده ای بر لب این پنجره ای کاش
با یاد دو چشمان تو آواز نمی خواند

ای کاش کلاغی که فرورفت در افاق
در باغچه کوچک تو باز نشیند
تا از طرف من ،سر فرصت دوسه باری
آشفتگی حال تو را خوب ببیند

ای کاش که این ابر که مهمان شده در شهر
تا شهر تو رقصنده و طناز بیاید
هر گاه که تو خیره شوی بر دل این ابر
باران وفاداری من بر تو ببارد

ای کاش دوباره برسد لحظه دیدار
ویرانه شود این همه آشفتگی و درد
ای کاش...
فریاد نمی زدی که برگرد...

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

من ، مستم.
من، مستم و میخانه پرستم.

راهم منمایید،
پایم بگشایید!

وین جام جگر سوز مگیرید ز دستم!
می، لاله و باغم
می، شمع و چراغم.
می، همدم من،
              هم‌نفسم، عطر دماغم.
خوشرنگ،
         خوش آهنگ
لغزیده به جامم.
از تلخی طعم وی، اندیشه مدارید،
گواراست به کامم.

در ساحل این آتش.
من غرق گناهم
همراه شما نیستم، ای مردم بتگر!
من نامه سیاهم.

فریاد رسا!
          در شب گسترده پر و بال
از آتش اهریمن بدخو، به امان دار
هم ساغر پر می
هم تاک کهنسال.
کان تاک زرافشان دهدم خوشه زرین
وین ساغر لبریز
اندوه زداید ز دلم با می دیرین

با آنکه در میکده را باز ببستند
با آنکه سبوی می ما را بشکستند
با محتسب شهر بگویید که: هشدار!
هشدار!
      که من مست می هر شبه هستم.

 


نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

در دست های زرد پاییز
انگار باران بود و چشمهای من
وقتی که چشمم گریه می خواست
اما نگاهم دل خوش بود به دیدارت
من بی محابا می دویدم
از سایه ی شب می پریدم

خط می کشیدم روی دیوار
تاریخ و ساعت، روز دیدار
یکشنبه ی پاییزی و زرد
یاد آور تنهایی و درد

ساعت که می چرخید و می گفت
او رفت و دیگر تو را یاد هم نمی کند
گفتم که از عشقش دست نکشم
دلم هوای دیدارمی کند هر لحظه
این گونه دلم قصه را آغاز می کند باز
وچشمان می رقصد با سوز این ساز


رحمی ندارد باد پاییز
من ، تو ،نگاهی سوی جالیز
باران که شست از روی دیوار
تاریخ و ساعت، روز دیدار

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

زمین، آسمان، قلم، دفتر، ماه،
دلتنگی، بی ریا، بی جان، عشق، روشنی
لحظه ها، زندگی، تیرگی،  یک وداع
حادثه، عاشقی، یک تپش، یک صدا
جیره ها، بینوا، یک جفا، یک وفا
لاله ها، دل ریا، در خفا، یک ندا
بیم و ترس، هول و هوش
کوچه ها، جاده ها، یک سفر
راه عشق، بی ثمر
دیده ها بی فروغ
سینه ها بی صفا
آب و غم، نان و سنگ
یک زبان، یک صدا
دین و دل، جان و روح
یک فروغ، یک سحر، یک غروب
آه من، ناله ها
من،تو،فاصله بین ما
عشق یک طرفه،حرفه تو یک دنیا
درد من،حرف من
سوز باد،رنگ زرد
یک گوشی،ضجه یک مرد
شب،اشک و یاد تو
دست من،دلتنگی و جمله نرو
خواهش،باور،لحظه دیدار
غم تو ومن هر شب بیدار
تو و جاده،
شور تو، باله ها
رقص و مرگ یک هوار:
های و های
های و های
مرده ها، روزه ها، یک اتم، یک فضا
سایه ها، سایه ها
پس ز پیش، پیش جدا
من ز تو، تو جدا
من اسیر، تو رها
واژه ها بی صفا
واژه ها بی دوا
دل غریب
دل نحیف
نبض ها بی صدا
قلب ها بی صدا
زندگی بی صدا...
من و حسرت یک نگاه
روزو شب آه و آه
آه و آه

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

زیبا ترین گل با اولین باد پاییزی پرپر شد . با وفا ترین دوست به مرور زمان بی وفا شد .

این پرپر شد ن از گل نیست از طبیعت است و این بی وفایی از دوست نیست از روزگار است

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 

نه دیگر نمیگذرم از عشق پاک تو
اگر تا آخر دنیا نیز دنیا را بگردم نمی یابم دیگر مثل تو
با اینکه نیستم یک ذره نیز لایق تو
با خجالت میگویم این قلب بی ارزشم برای تو
قلب من مثل قلبهای دیگر زیبا و درخشان نیست
چهره ام را نبین که مثل آنها که در پی تو هستند زیبا نیست
ندارم هیچ چیز در این دنیا جز این قلب
این را هم فدای تو میکنم همین و بس
داشتم از بی کسی و غمهای گذشته میمردم
که تو را دیدم…
به عشق با تو نفس کشیدن ، زندگی به من نفسی دیگر داد
نفس عشقی که  یک بار کشیدم و دیگر نیامد لحظه ای که از درد تنهایی بمیرم
شاید تو همان رویایی که هر شب به خوابم می آمدی
برایم قصه میگفتی و تا سحر در کنارم میماندی
شاید تو همان فرشته ای که در لحظه های غم آرامم میکردی
دستهایم را میگرفتی و مرا نوازش میکردی
گاهی شک میکنم که بیدارم ، نکند که از درد تنهایی بیمارم؟
چشمهایم را باز کردم و دیدم از درد عشق است که اینگونه پر از دلهره و هراسانم
نه دیگر نمیگذرم از تو و این عشق بی پایانت
بگذار تا آرام بگیرد قلبم در آن آغوش مهربانت
در برابر عشق پاکت جز قلب عاشقم، هیچ ندارم ،
تنها نگذار مرا ای عشق بی پایانم من که به جز تو کسی را ندارم!
همین بود حرف دل من تا ابد ، محال است عشق تو از قلبم بیرون رود!


نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

رفتی بدون تو دارم

 

تو خشکیا جون میکنم  بی کس و تنها موندم و

 

 همش دارم جا میزنم چرا تو رفتی بی خبر

 

من باتوام ای در به در باشه برو ولی بدون

 

من همیشه منتظرم عیبی نداره من میگم

 

شاید ازم خسته شدی میخوای بری روت نمیشه

 

 میدونم بازنده شدی اول بازی یادته؟

 

گفتی دوسم داری زیاد اما حالا داری میری

 

اخ که دنیا چه بی وفاست

 

 

----------------

بی وفا من هستم تو نیستی

اینجا یکی برای خودش تار می زند
اینجا یکی از عاشقیش جار می زند
اینجا غریبه ها همگی آشنا ترند
رویای دوست بر در و دیوار می زند
لب ها به زور رژ همگی سرخ و رنگی اند
دلبر به جای گل به سرش خار می زند
حاکم برای عشق خودش حکم می کند به مرگ
دل را به جرم عاشقی اش دار می زند

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

سرمای زمستان و گرمای دستان تو
صدای باران و نگاه پاک تو
و شروع آرزوها
من و تنهایی و هر شب یاد تو

من و تو و ستاره ها
باد سرد و چشمان ناب تو
شروع مرگ آرزوها
من و بیداری و هر شب خواب تو

پارگی اجباری قفل دستان ما
شوق دیدن لبخند زیبای تو
تو در رویای بی من
و من هر لحظه در غم سودای تو

من و یک صفحه بی روح
تنها کنار تنهایی و تکرار یاد تو
شکسته و بی فردا خفتن همه آرزوها
جز آرزوی همیشه بیدار دیدار یاد تو

من منتظر و سکوت سرد تو
جواب رفتن تو و اشک های بی پناه من
آهنگ باران و بغض دوباره
حس تلخ جدای و قلب بی گناه من

آخر این صفحه نوشتم از یاد تو
راه ما جدا. این راه تو، این راه من
آبی دریا،صدای باران تقدیم به فرداهای تو
ترس من از غم تو، ترس تو از آه من

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

دوباره پشت پنجره...
هجوم بغض حنجره...

دوباره نامه های تو...
تروخدا...برو ! برو !

برای تو نوشته ام...
و با غمی سرشته ام...

جواب نامه های تو...
تروخدا...برو ! برو !

و اشک بیصدای من...
و عشق تو به پای من...

نگاه من ، نگاه تو...
تروخدا...برو ! برو !

و شاخه های زرد غم...
کنار من به پیچ و خم...

هوای بوسه های تو...
تروخدا...برو ! برو !

ستاره های آرزو...
دوباره گرم گفتگو...

صدای من ، صدای تو...
تروخدا...برو ! برو !

دوباره بوی نسترن...
و ساعت حزین من...

و دست آشنای تو...
تروخدا...برو ! برو !

و پیچک شکسته ام...
و سایه های خسته ام...

سکوت من ، سکوت تو...
تروخدا...برو ! برو !

و آسمان ِ راز من...
و آخرین نیاز من ...

دوباره ردّ پای تو...
تروخدا...برو ! برو !

به اشک من نظر نکن...
نگاه ِ پشت سر نکن...

که مُردم از فراق تو...
تروخدا...برو ! برو !

دوباره نه ! به من نگو!
از این مسیر روبه رو ...

دیر نشده برای تو...
تروخدا...برو ! برو !

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

قدم در وادی عشقت نهادم
شده پیچک که می پیچد به سویی
شدم همسایه لیلا و مجنون
شدم باران که می بارد به جویی


به بامم ماه در پیراهن ابر
به دستم نور سرخ و زرد و آبی
شکوفه می کند یادت همیشه
اتاقم پر شده از یادگاری


ستاره می درخشد در شب من
نشسته ایه های عاشقانه
به آوازی که خفته بر لب من


شبی دیدم به دستت یک دریچه
در این کوچه ، در این بن بست مرموز
سوالی نقش بسته بر لب من
جوابم را ندادی تا به امروز...


تو ای باران شبهای بهاری
دریچه را به رویم می گشایی؟
و از آغوش باز این دریچه
سلامم را به گل ها می رسانی؟

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

ای کاش که در نیمه ی این راه
فریاد نمی زدی که برگرد...
ای کاش که این قصه نمی شد

ای کاش شبانگاه که می شد
این پنجره تا صبح سحر باز نمی ماند
حسرت زده ای بر لب این پنجره ای کاش
با یاد دو چشمان تو آواز نمی خواند

ای کاش کلاغی که فرورفت در افاق
در باغچه کوچک تو باز نشیند
تا از طرف من ،سر فرصت دوسه باری
آشفتگی حال تو را خوب ببیند

ای کاش که این ابر که مهمان شده در شهر
تا شهر تو رقصنده و طناز بیاید
هر گاه که تو خیره شوی بر دل این ابر
باران وفاداری من بر تو ببارد

ای کاش دوباره برسد لحظه دیدار
ویرانه شود این همه آشفتگی و درد
ای کاش...
فریاد نمی زدی که برگرد...

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

.به نام انکه جدایی را افرید تا قدر با هم بودن را بدانیم.

 

خیلی سخته بعد از چند سال بفهمی دوست داشتنش دروغ بوده

 

ولی اون بازم بهت بگه دوستت داره

 

بازم دروغ.دروغ.دروغ

 

اگه دوستت داشت کاری نمیکرد که هر شب که میخوابی ارزوی مرگ کنی

 

ولی صبح که بیدار میشی هنوز زنده ای

 

عشق بزرگترین دروغ دنیاست ....

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

داستان من بود عشق

 

شعر من بود عشق

 

ارزوی من بود عشق

 

زندگی من بود عشق

 

...

 

دیروز من ... امروز من ... فردای من

 

همه و همه رابا عشق میخواهم

 

پس بگذار که عاشق باشم

 

زیرا که عشق بهترین است ...

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

عشق یعنی مستی و دیوانگی

 

عشق یعنی گم شدن در سادگی

 

عشق یعنی تنها شدن در جاده ها

 

عشق یعنی مرور خاطره ها

 

عشق یعنی کوچه های خشک و سرد

 

عشق یعنی شروع یک اه و درد

 

عشق یعنی اواز خوش پرنده ها

 

عشق یعنی گذر سرسخت ثانیه ها

 

عشق یعنی یک سکوت پر صدا

 

عشق یعنی یک مریضی بی دوا

 

عشق یعنی اشک ریختن تا سحر

 

عشق یعنی عاری از هر چه غدر

 

عشق یعنی سوختن در اتش معشوق

 

عشق یعنی یک صداغت بی دروغ

 

عشق یعنی عشق

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

چه زود بردی از یاد تمام لحظه ها را

 

چه زود بردی از یاد خاطرات را

 

تمام لحظه هایم صدایت را شنیدم

 

با ان پای پیاده به دنبالت دویدم

 

چه زود شدی بی اعتنا نسبت به عشقم

 

تمام روز ها خاطراتم را نوشتم

 

سالها به دنبال تو گشتم

 

و هنوز هم به پای تو نشستم

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

معشوق دگر از دل عاشقش خبر ندارد

 

عاشق دگر عشق گذشته را در قلبش ندارد

 

این عشق است با لج و لج بازی؟ انتقام یا که خودخواهی؟

 

غرور در عشق جایی ندارد ...

 

این اشتباه است که بگویم دلم با تو دگر کاری ندارد

 

این چه بود که تبدیل شد به جدایی؟

 

ولی نه ! هنوز هم قلب ما یکیست

 

هر چند که تو انکار میکنی ...

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

از دل پر درد گل یاس خبر نداشت

 

اینطور باید نوشت ...

 

زندگی اجباریست

 

زندگی در گذر خاطره هاست

 

خاطره در گرو فاصله هاست

 

فاصله تلخ ترین خاطره هاست ....

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند.


زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ.

 


زندگی رویایی است، مثل رویای ِیکی کودک ناز.

 


زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز.

 


زندگی تک تک این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست،

 

 زندگی راز دل مادر من.

 

زندگی پینه ی دست پدر است،

 

زندگی مثل زمان در گذر...

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 

باران که می بارد تو می آیی            باران گل، باران نیلوفر                    
    باران مهر و ماه و آئینه               باران شعر و شبنم و شبدر      


باران که می بارد تو در راهی            از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز             با ابر و آب و آسمان جاری


غم می گریزد، غصه می سوزد        شب می گدازد، سایه می میرد
تا عطرِ آهنگ تو می رقصد              تا شعر باران تو می گیرد


از لحظه های تشنه ی بیدار             تا روزهای بی تو بارانی
غم می کشد ما را و می بینی         دل می کشد ما را تو می دانی

 


 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـــــــــیرین منی. گفتی : تو فرهــــــــــادی مگر؟

گفتم : خرابـــــــت می شـوم. گفتـــــــی : تو آبــــــــــادی مگـر؟


گفتم : نـــــــــدادی دل به من. گفتی : تو جـــــان دادی مگر؟


گفتم : ز کـــــــــــــویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مــــــــــــــــگـر؟


گفتم : فراموشـــــــــــــم مکن. گفتی : تو در یــــــــادی مگر؟

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

تنگاهی آدم بدون اینکه بخواد دلی رو می شکنه و بی تفاوت از کنارش رد میشهراه سبز زندگی

گاهی اصلا درک نمی کنی که اون چیزی رو که داری می شکنی دل باشه...راه سبز زندگی

و این بار

اینجا سکوت دوباره معنا می گیرد

و ابر بی غیرت و سیاه دل بی کسی به روی چمنزار مهربانیم می بارد

باریدن نه تگرگ می گیرد

دلم می گیرد

نگاهم خیره تک درخت محبتی می ماند که روزی با دست خود درون قلبش کاشته بودم

اینجا سکوت مرهم تمام دردهایم می شود

اینجا سکوت قفل کوچکی می شود برای تمام حرفایی که ناگفته مانده اند

دلم می گیرد از تمام آنهایی که روزی برایشان مظهر عشق بودم

لیلی آن تک کبوتر خسته ی در راه مانده اینجا با سکوت اسیر بی مهری می شود

آه اگر عاشق نبودم

آه اگر عاشق نبودم

........

راه سبز زندگی

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 

شبها که بغض می کنی دنیا سکوت می کنه  

زمان به صفر می رسه زمین سقوط می کنه 

 

شبها که بغض می کنی به مرز مرگ می رسم  

به گریه کوچ می کنم ببین چقدر بی کسم  

 

دریایی از آرامشی من طرحی از خروش رود  

زیباترین شعر جهان چشمای غمگین تو بود  

 

پشت کدوم ساعت شب درگیر این سفر شدی  

چه دیر به هم رسیدیم و بی وقفه شکل غم شدیم  

 

تو که به غنچه کردن گلای باغچه دلخوشی  

از عمق خاکستر شب چگونه شعله می کشی  

 

فرصت بده گریه کنم که بی نهایت عاشقم 

فکره گریز از شب و طوفان این دقایقم  

 

بگو کجای زندگیم گم شده بودی عشق من 

که خاطرات من همه در تو خلاصه می شدن  

 

 شبها که بغض می کنی دنیا سکوت می کنه  

زمان به صفر می رسه زمین سقوط می کنه

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

برای روز میلاد وجودم نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سر مستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی

مرا با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من که بامن زنده

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

خودت یه روز میفهمی من واسه تو چی هستم

عاشقمو، عاشقم باش وقتی تو رو می پرستم

 

دلمو شکستی اما بازم وفا دار دل

عشقو نمینداز دور آخه مگه بی کار دل

زندگی همش شکل گل و جونس

زندگی همش حرفای عاشقونس

این جداییا قصه روزگاره

زندگی هنوز خوشکلیاشو داره

دنیای دیونه ها دنیای دوست داشتن

فدای چشمات بشم وقتی نگات با من

 

خودت یه روز میفهمی من واسه تو چی هستم

عاشقمو، عاشقم باش وقتی تو رو می پرستم

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 عکس   داستان عشقی غم انگیز

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

عشق میتوان ما سوی الله را فراموش کرد و با شاهد از دل دست در آغوش شد

 

عقل و عشق هر یک نوایی می سپازند و سازی مینوازند.

 

عقل گوید:تیغ اسپدلالم

 

عشق گوید:شمشیر اضمحلالم

 

عقل گوید:متکی به دلیلم

 

عشق گوید: پای بند دلیل ذلیل است.

 

عقل گوید:تا با عصای من نروی به مقصود نرسی

 

عشق گوید:تا با آتش من نابود نشوی به بود نرسی

 

عقل گوید: مواظب خود باش و گوش به فرمان هوش کن

 

عشق گوید: از خود بگذر و من وما را فراموش کن

 

عقل گوید:همه چیز برای تو

 

عشق گوید: تو و همه چیز برای او

 

عشق گوید:در راه معشوق جان فدا کن

 

عقل گوید:این کار خطرناکی است ترک ماجرا کن

 

جمله معشوق است و عاشق پرده ای        زنده معشوق است و عاشق مرده ای

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

داستان عاشقانه
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید:آیا می توانید راهی غیر تکراری برای بیان عشق،بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با "بخشیدن "عشقشان را معنا می کنند.برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین"را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی "را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین پسری برخاست و پیش از اینکه شیوه ی دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،داستان کوتاهی تعریف کرد:یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپه رسیدند در جا میخکوب شدند.

یک قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر ،تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،جرات کوچکترین حرکتی نداشتند.ببر،آرام به طرف آنان حرکت کرد.همان لحظه مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان که به اینجا رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی پرسید:آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد:نه!آخرین حرف مرد این بود که"عزیزم،تو بهترین مونسم بودی .از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."

قطره های بلورین اشک،صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد :همه ی زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد یا فرار می کند .پدر من در آن لحظه ی وحشتناک ،با فداکردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

بیمارستان و عشق
از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.

از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می‌زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفندها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. بزودی برمی گردیم...»

چند روز بعد پزشک‌ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره‌اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی‌هوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. همان صدای بلند و همان حرف‌هایی که تکرار می‌شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.»

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می‌کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می‌کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته‌ام. برای این که نگران آینده‌مان نشود، وانمود می‌کنم که دارم با تلفن حرف می‌زنم.» در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین‌شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی‌های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می‌کرد
نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

عشق مادر
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
همسایه ها گفتن که اون مرده ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم بنابراین چشم خودم رو دادم به تو برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه با همه عشق و علاقه من به تو...
نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛
اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه ای حصیری تهیه کردهایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.
بدین سبب من راضی و خوشحالهستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’
پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،
باید اینکار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.
به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پساز انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.
با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛
اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت ازفردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد
و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛
او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ...راضی نیستند

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

این منم؟یا تویی برابرم؟این ضمیر مشترک در خود فراترم.

 del ava_7.jpg

میشه تو  چشمای تو گم شدو مرد..میشه دریارو به بغض توسپرد

 

               ...برای عاشقی عشقمو دادم.

 

...خیال کردم فقط عشقه که میمونه.

 

           ...ولی جای تمومه اون همه عشق.

 

...واسم موندش فقط.بغض شبونه.

 

                 ...برای عاشقی ما کم نزاشتیم.

 

...خدا هم خودش اینو خوب میدونه .

 

                  ...با این که دلم رو همه شکستن .

 

...میخونم بازم هنوزم عاشقونه.

 

                          ...میخونم با خودم دیگه بریدم.

 

...دیگه به اخر جاده رسیدم.

 

 

 del ava_8.jpg

 

 
نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

 از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

 گر هم گله ای هست ، دگر حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

 هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست 

دیریست که از خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

 هر چند که تا منزل تو ، فاصله ای نیست

 فاصله ای نیست

 

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

4hiavrr.jpg

..به هرکس دل سپردم بی وفا شد..

 

        ..چو پا بذرش شدم از من جدا شد..

 

..نمی دانم از اول بی وفا بود..

 

         ..یا نازش کشیدم بی وفا شد..

 

1 (167).jpg

 

..کوچه وقتی که نباشی رگ خشکیده ی شهره..

 

..ماه توگوش خونه گفته دیگه با پنجره قهره..

 

..سقف دلبستگی بی تو واسه من سایه نداره..

 

..دلم از روزی که رفتی همسایه نداره..

 

zob6neyc5093nytzxzkg[1].jpg

 

...هر زمان برق نگاهت زند اتش به دلی ...

 

                 ...ای گل ناز از این سوخته خرمن یادار...

 

208[1].gif

 

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

به شهر عشق نمی رم بی تو هرگز
نشم عاشق نمی رم بی تو هرگز
غروب بی کسی ها مونسم شد
ببین بی تو چه پیرم ، بی تو هر گز
نیای روزی که رو لب باشه آهی
نه عشق باشه نه از من یه نگاهی
نیای روزی ببینی از غم تو
نمونده بر سرم موی سیاهی ، موی سیاهی
میدونم که تو عاشق پرستی
به رو من چرا درها رو بستی
نمیگیری سراغی از دل من
چرا کوه امیدم رو شکستی
نه یه لبخند ، نه حرفی تازه دارم
تو رفتی ، جز خدا چیز

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه
دوباره این دل دیوونه واست دلتنگه
وقت از تو خوندنه ستاره ء ترانه هام
اسم تو برای من قشنگترین آهنگه
بی تو یک پرنده اسیر بی پروازم
با تو اما میرسم به قله آوازم
اگه تا آخر این ترانه با من باشی
واسه تو سقفی از آهنگ و صدا میسازم
با یک چشمک دوباره منو زنده کن ستاره
نذار از نفس بیفتم تویی تنها راه چاره
آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره
این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره
تویی که عشقمو از نگاه من میخونی
تویی که تو تپش ترانه هام مهمونی
تویی که هم نفس همیشه آوازی
تویی که آخر قصه ء منو میدونی
اگه کوچه صدام یک کوچه باریکه
اگه خونم بی چراغه چشم تو تاریکه
میدونم آخر قصه میرسی به داد من لحظه یکی شدن تو آینه ها نزدیکه
ی ندارم
نیاد روزی ببینم بی قرارم
به راهی پر ز غم عزم دیارم

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۳۱ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

حکایت جالبی است که فراموش شدگان ،فراموش کنندگان را هر گز فراموش نمی کنند

داشتم یک دل و آن هم به تو کردم تقدیم
بیش از این از من مسکین چه تمنا داری
  
غریبونه شکستم من اینجا تک و تنها
دل خسته ترینم در این گوشه دنیا
ای بی خبر از عشق نداری خبر از من
روزی تو می آیی نمانده اثر از من
 
توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره
چرا وقت نوبت ماست آسمون جایی نداره؟؟
 
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد
نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۳۱ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

بوسه هایت ، جنس باران
لبانت به از صد چشمه ساران
به دو چشمانت رشک ورزد ماه تابان
و گیسوانت بسانِ رودی بی پایان ،
مرا تا بیکرانِ جنون رهنمون خواهند ساخت !
چه سخاوتمندانه است
اینک
شکوهِ حضورت ، در آغوشم
با گرمای وجودت
ای طلوع جاودان
آب کن
برفهایِ این دلِ یخزده و خاموشم
ای دستهایِ تو سرشار از آسمان
با هر نوازشت
در من رنگین کمان بساز!
و با هر لبخندت
خورشید را
به میهمانیِ چشمهایم دعوت کن !
گلهایِ سرخِ درونِ سینه ات را
به لمسِ نگاهم بسپار
و از منِ اهل پاییز
برگهای زردم را بتکان !
می خواهم با بوی تنت
بهار را
من ، رج به رج
نفس بکشم
و آنگاه
برای بودنت ، ستاره نذر کنم
هر شب ، یکی
تا به تعظیم ات آورم !
با هر بار گفتنت که:
دوســـــــــــتـت دارم
بنای عقل را در هم خواهم کوفت !
من آسمان را به اشکِ شوق خواهم کشید
تا کویر را با خنده پر کنم !
و ساقه های گندم را با زمزمه های باد، سرمست !
من خدا را هم
از ایمان خویش
خواهم ترساند !!
بــــــــــاور کن ...
نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۳۱ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

تو را دوست دارم
و وقتی تو نیستی غمگینم
و به آسمان آبی بالای سرت
و اخترانی که تو را میبینند رشک میبرم
تو را دوست دارم
وآنچه میکنی درنظرم بی همتا جلوه می کند
و بارها در تنهایی از خود پرسیده ام
چرا آنهائیکه که دوستشان دارم بیشتر شبیه تو هستند
تو را دوست دارم
اما هنگامی که نیستی از هر صدایی بیزارم
حتی اگرصدای آنانی باشد که دوستشان دارم
زیرا صدای آنها طنین آهنگین صدایت را در گوشم می شکند
می دانم که دوستت دارم
اما افسوس که دیگران دل ساده ام را کمتر باور می کنند
و چه بسا به هنگام گذر می بینم به من میخندند
زیرا آشکارا می نگرند نگاهم به دنبال توست

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۳۱ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

توی صحنه غریب زندگی هممون در نقش یک بازیگریم

 

با همین تو بازی های روزگار از درون هم ولی بی خبریم

زندگی تولد یه خاطرست انگاری شروع یک نمایشه

کاشکی از دنیای این خاطره ها سهم ما تموم خوبی ها با شه

بهتره به قلبامون دروغ نگیم زندگی هر طور که باشه می گذره

منو تو مسافریم تو این روزا مثل خورشید تو نگاه پنجره

همون پشت نقاب صورتک همیشه از صبح تا شب قایم می شیم

واسه پنهون کردن گریه هامون روی قلب و روحمون خط می کشیم

اگه باز از روزگار دلت گرفت لحظه ها ثانیه ها ابری شدنبیا با من بیا بامن

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۳۱ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

تویی عاشقترین تنهای دنیا ............. منم خسته ترین مغموم دنیا
تویی صادقترین حرف رو لبها ............. منم غمگین ترین راز تو دلها
تویی زیبا طلوع صبح فردا ...............منم اینجا غروبی مثل شبها
تویی همچون قناری شاد و شیدا ...... منم مثل کلاغی رو درختا
تویی آشفته دل مغرور و رعنا............. منم همراز و همراه یه رویا
تویی عشق و محبت توی قلبها...........منم دیوونه مثل موج دریا
تویی تنها تویی یاد غریبها..................منم فریاد بی پایان غمها
تویی شاخه گل سرخ صدفها...............منم تنها شقایق توی صحرا
تویی آب زلال اشک چشمها................منم مرداب سرد توی دشتها
تویی عاشقترین تنهای دنیا.................منم خسته ترین مغموم دنیا

دوستت دارم

    حتی اگر قرار باشد

                 شبی بی چراغ، در حسرت یافتنت

       تمام پس کوچه ها را

                  زیر باران، قدم بزنم.

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۳۱ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و…

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق… ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهی شو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری…

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو … و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن…

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

برای بازی روزگار خود را آماده کرده بودم

اما نمی دانستم روزگار دست مرا خواهند خواند

 

روزگار چه بازیگریست

دلم را به امید برد و پیروزی خوش کرده بودم

 

اما هیچ گاه فکر نمی کردم بازنده مطلق این بازی من باشم

از این بازی تنها غم و اندوه

تنهایی و غربت

سیاهی و اشک نصیبم گشت

حال به امید بازی آخر زندگیم

تا شاید کابوس و وحشت بازی روزگار را از من بگیرد

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

برای شاد بودن بدنیال بهانه ای بودم

 

سالهاست شادی را در اعماق تاریک دلم دفن کرده ام

لیک این بار می خواهم

 نوری را که تابیده با تمام وجودم جذب کرده و به روشنی برسم

شاید این بار قرعه به نامم افتاد تا شاد بودن را تجربه کنم

پس نمی خواهم تنها امید زندگیم را از دست دهم

پیش به سوی زندگی تازه

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

بال و پر خیسم را باز کرده ام به انتظار دستان گرم خورشید

 

نمی دانم انتظار تا کجا و کدامین روز

 

ابرهای تیره که نماد زندگی بخشی و هستی بخشی اند

 

امروز از بخت من باعث درماندگی و ناکامی اند

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

قدم در وادی عشقت نهادم
شده پیچک که می پیچد به سویی
شدم همسایه لیلا و مجنون
شدم باران که می بارد به جویی


به بامم ماه در پیراهن ابر
به دستم نور سرخ و زرد و آبی
شکوفه می کند یادت همیشه
اتاقم پر شده از یادگاری


ستاره می درخشد در شب من
نشسته ایه های عاشقانه
به آوازی که خفته بر لب من


شبی دیدم به دستت یک دریچه
در این کوچه ، در این بن بست مرموز
سوالی نقش بسته بر لب من
جوابم را ندادی تا به امروز...


تو ای باران شبهای بهاری
دریچه را به رویم می گشایی؟
و از آغوش باز این دریچه
سلامم را به گل ها می رسانی؟

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

ای کاش که در نیمه ی این راه
فریاد نمی زدی که برگرد...
ای کاش که این قصه نمی شد

ای کاش شبانگاه که می شد
این پنجره تا صبح سحر باز نمی ماند
حسرت زده ای بر لب این پنجره ای کاش
با یاد دو چشمان تو آواز نمی خواند

ای کاش کلاغی که فرورفت در افاق
در باغچه کوچک تو باز نشیند
تا از طرف من ،سر فرصت دوسه باری
آشفتگی حال تو را خوب ببیند

ای کاش که این ابر که مهمان شده در شهر
تا شهر تو رقصنده و طناز بیاید
هر گاه که تو خیره شوی بر دل این ابر
باران وفاداری من بر تو ببارد

ای کاش دوباره برسد لحظه دیدار
ویرانه شود این همه آشفتگی و درد
ای کاش...
فریاد نمی زدی که برگرد...

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

همیشه صدایی بود که مرا آرام میکرد،  

 

همیشه دستهایی بود  که دستهای سردم را گرم میکرد

 

همیشه قلبی بود که مرا امیدوارم میکرد،  

 

همیشه چشمهایی بود که عاشقانه مرا نگاه میکرد

 

همیشه کسی بود که در کنارم قدم میزد ، همیشه احساسی بود که مرا درک میکرد

 

حالا من و مانده ام یک دنیای پوچ ، نه صداییست که مرا آرام کند  

 

و نه طبیبیست که مرا درمان کند

 

همیشه دلتنگی بود و انتظار ، همیشه لبخند بود و به ظاهر یک عاشق ماندگار

 

امروز دیگر مثل همیشه نیست ، حس و حال من مثل گذشته نیست

 

امروز دیگر مثل همیشه نیست ، من هم طاقتی دارم ، صبرم تمام شدنیست

 

شاید اگر مثل همیشه فکر کنم ، هیچگاه نخواهم توانست فراموشت کنم

 

همیشه جایی بود که با دیدنش یاد تو در خاطرم زنده میشد ،

 

همیشه آهنگی بود که با شنیدنش حرفهایت در ذهنم تکرار میشد

 

آن لحظه ها همیشگی نبود ، عشق تو در قلبم ماندنی نبود ،  

 

بودنت در کنارم تکرار نشدنی بود!

 

آری عشق های این زمانه همین است ، زود می آید و زود میگذرد...

 

تا عشق تو آمد در قلبم، تو رفتی ، تا آمدم بگویم نرو ،رفته بودی ،

 

تا خواستم فراموشت کنم خودم را فراموش کردم

 

همیشه کسی بود که به درد دلهایم گوش میکرد ،

 

همیشه کسی بود که اشکهایم را از گونه هایم پاک میکرد ،

 

اینک من مانده ام و تنهایی ، ای یار بی وفای من کجایی ؟

 

یادی از من نمیکنی ، بی وفاتر از بی وفایی ، بی احساستر از تنهایی

 

دیگر نمیخواهم همیشه مثل گذشته باشم ، میخواهم آزاد باشم ،

 

میخواهم دائما پیش خودم بگویم که تا به حال کسی مثل تو را در قلبم نداشتم!

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

ای شب از رویای تو رنگین شده

 

 

 

سینه از عطر توام سنگین شده

 

ای به روی چشم من گسترده خویش

 

شادیم بخشوده از اندوه بیش

 

همچو بارانی که شوید جسم خاک

 

هستیم از الودگی ها کرده پاک

 

ای تپش های تن سوزان من

 

اتشی در سایه ی مژگان من

 

ای ز گندم زارها سرشارتر

 

ای ز زرین شاخه ها پربارتر

 

ای در بگشوده بر خورشیدها

 

در هجوم ظلمت تردیدها

 

ای دو چشمانت چمنزاران من

 

داغ چشمت خورده بر چشمان من

 

پیش از اینت گر که در خود داشتم

 

هر کسی را تو نمی انگاشتم

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

عشق پایان خوشی نیست برای من و تو

 

کاش نزدیک شود فاصله های من و تو

 

باز هم نام تو فریاد شده بر لب من

 

کی به هم می رسد اینبار صدای من و تو؟!

 

تو نپرس از من و من از تو نخواهم پرسید

 

بی جواب است از این لحظه چرای من و تو

 

بعد عمری دلمان خواست که با هم باشیم

 

شاید اینبار نمی خواست خدای من و تو...

 

همه گفتند تو لیلایی و من مجنونُ نه!

 

قصه ها هم نرسیدند به پای من و تو

 

عاقبت از غم هم روی زمین می پوسیم

 

کاش یک غنچه بکارند بجای من و تو

 

 

 

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

عشق نیروی است در عاشق که او را

 

به طرف معشوق می کشاند

 

 و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست

 

که دوست را به طرف دوست می برد.........

 

عشق غذا خوردن یک حریص است......

 

دوست داشتن در سرزمینی بیگانه

 

  یافتنی است...... عشق جنون چیزی

 

 جر خرابی و پریشانی نیست ... اما

 

دوست داشتن در اوج معراج از سرحد

 

          عقل فراتر می رود به قله بلند افتخار......

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

بیا تا قصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیمبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبرگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشدبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comدلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شدهبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچه عاشقانه نگاهم می کردی و حرف می زدیبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچرا رفتی از کنارم؟بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comتو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای بی محبتبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبا چند خاطره ماندمبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبرگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین باهم بودن تکرار شودبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comدلم بد جور برای تو برای حرف هایت تنگ بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comصدای خنده هایت تنگ شدهبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبا آمدنت من را دوباره زنده کنبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comواحساس را دوباره در وجودم شعله ور کنبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comتا عاشقانه تر از همیشه از تو آن عشق پاکت بنویسمبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچطور بگم که دلتنگ توام تویی که مونس شب های دل بی قراری ام بودیبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچطور بگم که باغ دلم به غم نشسته واز دوری تو دلتنگ شده؟بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچطور بگم که وجود تو... گرمای صدای دلنشین توبه من آشفتهبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comزندگی می بخشه؟بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچطور بگم که این دل بی طاقت بهانه تو را می گیرد؟بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچطور بگم که دستانم گرمی دستانت را می خواهد؟بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comای تنهاترین ستاره زندگی منبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comپشت پنجره دل تنگم به انتظار لحظه با تو بودن می مانمبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comتا با آمدنت دل بی قرارم را آرام کنیبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست...

برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست
...

برای تویی که احسا
سم از آن وجود نازنین توست ...

برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...

برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی...

برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی...

برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...

... تویی که سـکوتـت سخت ترین شکنجه من است برای

برای تویی که قلبت پـا ک است ...

برای تویی که در عشق ، قـلبت چه بی باک است...

برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

اسم تو قشنگ ترین قصه برای گفتنه

اسم تو قشنگ ترین قصه واسه شنفتنه

غنچه ی نجیب اسم تو روی باغ لبم

بهترین غنچه ی لذت برای شکفتنه

لحظه ی طلایی نوازش گیسوی تو

مثل ناز دست روی خواب چمن کشیدنه

داغی وسوسه ی گرفتن دستای تو

کوره ی بزرگ خورشید و توی خواب دیدنه

تو چی هستی ؟

تو چی هستی که تماشا کردنت

مثل پر به آسمون گشودنه

تو کی هستی ؟

تو کی هستی که تمام لحظه ها

بی تو بودن ، مثل با تو بودنه

زیر نور خیس بارون ، مخمل سبز چشات

جنگل جادویی در به دری های منه

گیسوی بلند تو ، که شعری از رهاییه

زنجیر سیاه موندن برای پای منه

آواتار abnabat

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

تقدیم به...خودش می دونه!

 

 

 

 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

عشق...

عشق کلمه ایست که بار ها شنیده می شود ولی شناخته نمی شود.

عشق صداییست که هیچ گاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند.

عشق نغمه ی بلبلیست که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود.

عشق رنگیست از هزاران رنگ اما بی رنگ است.

عشق نواییست پر شکوه اما جلالی ندارد.

عشق شروعیست از تمام پایان ها اما بی پایان است.

عشق نسیمیست از بهار اما خزان از آن می تراود.

عشق کوششیست از تمام وجود هستی اما بی نتیجه.

عشق کلمه ایست بی معنی ولی هزاران معنی دارد.

عشق.........

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

خدایا کمکم کن!

خدایا!ای پناه خستگی هایم،به حرف هایم گوش کن.تو از درون سینه ام آگاهی،من همیشه غم دارم.

  

خدایامن در حسرت دیدارم،همیشه در انتظارم،به ما جوانان رحم کن.

 

خدایا! مولایمان از دست ما جوانان ناراضی است؛چه می شود ما هم از جوانانی باشیم که "اصحاب کهف" نام گرفتند و قرآن کریم از آنها به "جوانمردانی" که به پروردگارشان ایمان آورده اند،یاد کرده است.

 

چه می شود در دوران جوانی که ترمینال مسافرتی انتخاب سفر به سوی تو و به سوی شیطان و هوای نفس است،ما شهر تو را انتخاب کنیم،و از سوار شدن به اتوبوس شیطان و هوای نفس که به ظاهر پر جاذبه و شیرین هستند،پرهیز کنیم.

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را دارد . جمعیت زیادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف ازقلب خود پرداخت .و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند.

 

ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست .

مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می ‌تپید اما پر از زخم بود.

قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد.

در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین قلب را دارد؟

مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن ؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .

پیر مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده‌ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام.

گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند.

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند ، گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام، امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند.

پس حالا می‌بینی که زیبایی واقعی چیست ؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود،اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود .

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

لیلی چرا ظرف مجنون را شکست ؟؟؟!!!
لیلی مریض بود

دوای درد او شیر تازه بود


مجنون برای لیلی شیر تازه ای آماده کرد اما شیر را در ظرفی بسیار زیبا برای معشوقه ی خود تزئین کرد و برایش برد

لیلی با دیدن مجنون ظرف رو از دست مجنون گرفت و با عصبانیت به زمین زد و ظرف شکست

مجنون بسیار خوشحال شد  و رقصان برای تهیه ظرف دیگری بازگشت

در راه ریش سفید محل از مجنون پرسید چرا زندگی خود را صرف کسی می کنی که هیچ علاقه ای به تو نداره و از تو متنفره؟

مجنون جواب داد : 

اگر بر من نبودش هیچ میلی 

چرا ظرف مرا بشکست لیلی ؟
نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

روزای خیلی طلایی یادته؟ روز ترس از جدایی، یادته؟ روز تمرین اشاره یادته؟ شب چیدن ستاره یادته؟ شعرای کتاب درسی یادته؟ یادته گفتی می ترسی ،یادته؟ عکسمون تو قاب عکس و ، یادته؟ بله بدون مکث و یادته؟ دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کم کم بود، یادته؟ چشم نازت مال من بود یادته؟ دیدن من غدغن بود یادته؟ روزگار قهر و آشتی یادته؟ هیج کس و جز من نداشتی ، یادته؟ رویاهای آسمونی ،یادته؟ قول دادی پیشم بمونی، یادته؟ روزای بی غم و غصه یادته؟ ببینم اول قصه یادته؟ عصر ابراز علاقه یادته؟ خبر خوش کلاغه ،یادته دست گرمت تو زمستون یادته؟ شونه من زیر بارون یادته؟ واسه خنده اجازه یادته؟ اونا که می گفتی رازه ؛ یادته؟ یادته فال های حافظ تو حیاط ؟ یادته قسم جون شاخه نبات؟ گل سرخا رو نچیدیم یادته؟ یه روزی هم و ندیدیم ؛ یادته؟ حرفامون سر صداقت یادته؟ تو ، تو مجازات خیانت ، یادته؟ پنهونی سر قرارا ، یادته؟ تأخیرات توی بهارا یادته؟ گوش ندادیم به نصیحت، یادته؟ گشتنت دنبال فرصت یادته؟ دستات و میخوام بگیرم یادته؟ راستی تو ، بی تو می میرم یادته؟ دونه دادن به کبوتر یادته؟ خاطرات توی دفتر یادته؟ فال با نیت رسیدن یادته؟ طعم قهوه رو چشیدن یادته؟ واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟ روزی صد بار بی تو مردن ، یادته؟ یادته دعا، یادته دعای زیر طاقیا ؟ کنار بوته های عقاقیا ؟ زیر اون درخت گیلاس، یادته؟ با دوتا شاخه گل یاس؛ یادته؟ یادته گفتن راز ،به قاصدک ؟ یادته، چه قدر به هم گفتیم، کمک ؟ فکر بودن توی قایق یادته؟ تو به من گفتی شقایق، یادته؟ پیش هم بودیم نذاشتن، یادته؟ اونا ما رو دوست نداشتن ،یادته؟ نامه بدون امضاء یادته؟ اسم مستعار رویا ، یادته؟ طرح اون انگشتر من یادته؟ پاسخ مختصر من یادته؟ فال حافظ شب یلدا ، یادته؟ اسمم و گذاشتی شیدا یادته؟ چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون، یادته؟ چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا ، یادته؟ گفتی ما باید جداشیم یادته؟ گفتی ما باید جداشیم یادته؟ گفتی باید بی وفاشیم ، یادته؟ یه دفه ازم بریدی ؛ یادته؟ خط رو اسم من کشیدی ؛یادته؟ گفتی عشق تو هوس بود یادته؟ گفتی خوب بود ولی، بس بود یادته؟ حلقه من دست تو دیدم؛ یادته؟ حلقه من دست تو دیدم یادته؟ کلی سرزنش شنیدم ؛ یادته؟ چشم من به چشمت افتاد یادته؟کاری که دست دلم داد ؛ یادته؟

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

میگن خدا همین وراست .. تو ذهن خواب من و تو !

یه جایی که تا برسی .. میگن که دیره و برو !

میگن اگه صداش کنی , به قلب تو سر میزنه ..

 

چقدر صدات کنم خدا ؟  بیا که پایان منه  ..

تو گریه ی ستاره ها سر رو جاده ها میذارم

نیماد صدای پات .. روبه آسمون میبارم

من نشستم بعد پایان .. تو بیا منو شروع کن

شمعی تنها رو به بادم  .. تو غروب من طلوع کن

پنجره ی امیدمو رو به خدا باز میکنم

اونم منو نمیبینه .. گریه رو آغار میکنم ..

تو التهاب گمشدم .. کسی به یاد من نبود ..

دنبال رد پای تو .. منو به انتها رسوند ..

افتادم از چشم خدا .. شکسته بال لحظه هام

تکیه کرده غم دنیا ..  رو دل خسته ی تنهام

منم اون که مونده پاییز ..  زیر بارون جدایی

تو منو ببخش ندارم .. جز تو هیچ کس و خداییدنبال رد پای تو منو به انتهاِی راه رسوند ...

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر می زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می گیرد

 

عشق در غالب دلها ، در شکلها و در رنگها تقریبا مشابهی ، تجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش را دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روحها ، برخلاف غریزه ها ، هر کدام رنگی از ارتفاع و بعدی و طعم و عطری دارند ویژه خویش، می توان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی است

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها برآن اثر می گذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و خراج زندگی میکند و بر آشیانه بلندش ،روز  روزگار را دستی نیست... دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیباییهای روح که زیباییهای محسوس را به گونه ای دیگر می بیند.عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است. اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار است و سرشار از نجابت.

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است.اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود، اگر تمام دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و " دیدار و پرهیز" زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات ناآشناست.

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

خیلی شعر قشنگیه !!!
 

 نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
زیرا به چشم خویشتن دیده ام که این کلمه
چون زنان آوازه خوان سنگ فرش خیابان ها را پی می گیرد
و در میدان های بزرگ شهر چون روسپیان به هوس آلوده
و چون جذامیان از شهرها می رانندش

نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
زیرا شنیده ای که این کلمات در میکده ها
همراه با هذیان مستان به لفظ می آید
هنگامی که سخن دوستت دارم در خیابان های کلام گریزان می گردد
مردم به آن حمله ور و سنگسارش می کنند
و آن گاه به آسایشگاه روانی رهبری اش می کنند
نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
زیرا سخنی که بین لبانم برای نثارت برگرفته ام
پاکیزه و شفاف چون پروانه ای از نور است
و هرگاه که لبانم را ترک کرد به سوی دشت های سکوت پرمی گیرد
نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
زیرا نمی خواهم در پرگرفتن این سخن به سویت، دوستان دشمن
با تعریف ها و بذله گویی شان آلوده اش کنند
نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
اما قادرم دوستت دارم را
به آرامی وقتی تو در خوابی با تمام وجودم بالای پیشانی ات کتابت کنم
تا سرانگشتان رؤیاهایت آن را برگیرند

 

 

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

این منم؟یا تویی برابرم؟این ضمیر مشترک در خود فراترم.

 del ava_7.jpg

میشه تو  چشمای تو گم شدو مرد..میشه دریارو به بغض توسپرد

 

 

 

               ...برای عاشقی عشقمو دادم.

 

 

 

...خیال کردم فقط عشقه که میمونه.

 

 

 

           ...ولی جای تمومه اون همه عشق.

 

 

 

...واسم موندش فقط.بغض شبونه.

 

 

 

                 ...برای عاشقی ما کم نزاشتیم.

 
 

...خدا هم خودش اینو خوب میدونه .

 

                  ...با این که دلم رو همه شکستن .

 

...میخونم بازم هنوزم عاشقونه.

                          ...میخونم با خودم دیگه بریدم.

 

 ...دیگه به اخر جاده رسیدم.

 

 

 del ava_8.jpg

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

 از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

 گر هم گله ای هست ، دگر حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

 هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست 

دیریست که از خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

 هر چند که تا منزل تو ، فاصله ای نیست

 فاصله ای نیست

 

 

نویسنده : محمدعلی حسین خانی ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک