آن روز که آفتاب، بستر طلایی رنگش را به صحن

چشمان تو می پاشید، دل به تو دادم!

کسی صدایم می زد

اما من برق نگاه تو را طواف می کردم.

قلب تو ایستاد، قلب من!

نگاهم کردی و من به رسم سرنوشت ((غرورم))

به احترام چشمانت، همه سرمایه ی هستی ام را

 به پای تو شکستم و آواره ی شهر غریب دردهای دلداگی شدم.

قفس سرد اتاقم، دلتنگ نوازش صدای مهربان توست.

/ 0 نظر / 4 بازدید