تاریکی شب سه شمع روشن کردم ، اول برای دیدنت ، دوم برای موندنت ، سوم برای بوسیدنت ، بعد هر سه

 رو خاموش کردم برای در آغوش کشیدنت

پاداش آن صفای خدایی که در تو بود

  این واپسین ترانه تو را یادگار باد

  ماند به سینه ام غم تو یادگار تو

  هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد

 

خدایا تو دانی که در زندگانی چه کرده به من مهربانی من

خدایا تو دانی که این مهربانی شده دشمن جاودانی من

کسی که دلم را کشیده خدایا در اتش غم

نگفته که با او به غیر محبت چه کرده دلم

بلا دیدم از دل خطا دیدم از دل

نخواهم دلی را دل قابلی را که شد باعث نا توانی من

به عشقی اسیرم به دردی دچارم

که از محنت ان قراری ندارم

سیه شد از آان زندگانی من...............

/ 1 نظر / 6 بازدید